نگاهی به موضوع سیادت
شیخ صفیالدین اردبیلی (علمی-پژوهشی)
صفحه۱
نویسندگان:
اصغر حیدری (کارشناس ارشد ایران شناسی دانشگاه شهید بهشتی)
ناصر باقری بیدهندی (استادیار جامعة المصطفی العالمیة)
چکیده
موضوع سیادت شیخ صفیالدین اردبیلی، جد اعلای پاشاهان صفوی، در مطالعه و بررسی حکومت صفوی بسیار مهم است. آیا شیخ صفی سید بود و ادعای سیادت فرزندان و فرزندزادگان وی، به ویژه زمانی که اسماعیل یکم حکومت و پادشاهی ایران را به دست گرفت و با دو قدرت اهل تسنن در غرب ایران (امپراتوری عثمانی) و در شرق ایران (دولت ازبکان) شروع شد و سران آن دو دولت بارها به سیادت صفویان تاختند، راست و واقعی است یا این نیز سیاسیکاری بوده و برای به دست آوردن حمایت ایرانیان شیعی در برابر تهاجم دو دولت سنی مذهب صورت گرفته است؟ این مقاله میکوشد پاسخی بر پایه تحقیق علمی – تاریخی مبتنی بر اسناد و یافتههای گذشتهنگاری تقدیم دارد.
کلیدواژهها: شیخ صفیالدین، امام موسی کاظم(ع)، صفویان، سیادت و شاه اسماعیل.
منبع: تاریخ اسلام در آینه پژوهش، سال هشتم، شماره دوم، تابستان 1390، 59 ـ 82
مقدّمه
شیخ صفیالدین اردبیلی(650ـ735ق، مدفون در اردبیل جدّ بزرگ پادشاهان صفوی) یکی از مشایخ صوفیه در زمان ایلخانان مغول بود که نسبش به سیدابوالقاسم حمزةبن موسی کاظم(ع) میرسد.1 حمدالله مستوفی قزوینی (م750ق) که دوران حیات شیخ صفی را دریافته، شیخ را مردی صاحب وقت و دارای قبولی عظیم معرفی کرده که به برکت آنکه مغول را با او ارادتی تمام است، بسیاری از آن قوم را از ایذا [اذیت و آزار] به مردم رسانیدن، باز میدارد.2 پادشاهانی، چون غازانخان مغول، سلطان ابوسعید ایلخان و همسرش بغداد خاتون، امیرحسین و پسرش امیرحسن جلایری و وزیر بزرگ خواجه رشیدالدین فضلالله همدانی و سایر درباریان متنفذ، از ارادتمندان شیخ صفی بوده، به حضور وی میرسیدند.3
وزیر بزرگ غازانخان مغول، رشیدالدین فضلالله همدانی به دعاها و شفاعات شیخ صفیالدین توجه خاصی داشت. وی در مکتوبی خطاب به شیخ صفیالدین، او را «طوطی شکرستان براعت، بلبل بوستان فصاحت، سالک مسالک تحقیق، مالک ممالک توفیق، بانی مبانی ایوان جلال، کاشف اسرار قرآن، خلاصه نوع انسان، قطب فلک ولایت، مهر سپهر هدایت، حامی بیضه دین و حارس ملک یقین» خوانده است.4
مورخان، شیخ صفی را صاحب اوصافی، چون زهد، تقوا، شجاعت، مالاندوز، مجاهد و متکی به نفس دانستهاند.5 وی مسافرتهای زیادی به نواحی و شهرهایی، چون گیلان، کردستان، ارومیه، حجاز (برای حج)، ارمن (ارمنستان)، شیراز، تبریز، زنجان و... داشت.6 هر موقع به شهر تبریز میرفت با استقبال مردم روبهرو میشد و در خانقاه رشیدیه، واقع در ربع رشیدی که خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی ساخته بود، به سر میبرد و در آنجا برای مردم و علمایی که جمع میشدند، سخن میگفت.7 شیخ نزدیک دو هزار خلیفه بزرگ و کوچک داشت که مردم را توبه میدادند.8 به گفته مولانا عبدالملک پرنیقی، مریدانی که از راه پرنیق (از ولایت اردبیل است) به خدمت حضرت شیخ میرفتند در سه ماه سیزده هزار نفر بودند.9 آیا احترام و عزت شیخ در 35 سال مریدی و شاگردی شیخ زاهد گیلانی و 35 سال ارشاد و تربیت عرفا و رهبری طریقت صوفیانه فقط در تصوف وی نهفته بود یا شهرت سیادت او نیز در ایجاد و افزایش عزت و احترام که حتی بعد از وفاتش نیز از آن کاسته نشد، دخالت داشت؟ در این نوشتار، مسئلة سیادت شیخ صفیالدین و به تبع او فرزندان و فرزندزادگان پادشاهش (پادشاهان صفوی) برپایه اسناد و یافتههای گذشتهنگاری بررسی میشود.
بررسی نوشتههای کتاب عمدةالطالب فی انساب آل ابیطالب
یکی از دلایلی که مخالفان سیادت شیخ صفیالدین اردبیلی، بهویژه احمد کسروی، ذکر میکنند، عدم ذکر نام شیخ صفی در کتاب عمدة الطّالب فی انساب آل ابی طالب نگاشته سیدجمالالدین احمدبن علیبن حسینبن علیبن مهنابن عنبه داوودی حسنی، معروف به ابنعِنَبَه10 است که در اوایل قرن نهم هجری در زمینه معرفی فرزندان ابیطالب، به ویژه آلعلی(ع) نوشته شده است. ابنعنبه در کتاب عمدة الطّالب طی 38 صفحه به معرفی فرزندان و اعقاب امام موسی کاظم(ع) پرداخته است.11 وی مینویسد:
امام موسی کاظم(ع) 60 فرزند داشت که 37 دختر12 و 23 پسر بودند. پنج تن از پسرانش عقب [نسل] نداشتند که عبارت بودند از: عبدالرحمن، عقیل، قاسم، یحیی و داوود؛ سه تن از پسران امام فقط دختر داشتند: سلیمان، فضل و احمد؛ ده تن از پسران امام به یقین عقب داشتند: علی [امام رضا(ع)]، ابراهیم اصغر، عباس، اسماعیل، محمد، اسحاق، حمزه، عبدالله، عبیدالله و جعفر.13
وی سپس به معرفی فرزندان و فرزندزادگان امام میپردازد. توالی معرفی مذکور چنین است: علیالرضا (ع)، ابراهیم، حسین، محمد، جعفر، زید، عبدالله، عبیدالله، حمزه، عباس، هارون و حسن.
طبق نوشته سلسلة النسب صفویه، نسب شیخ صفیالدین بدین قرار به امام موسی کاظم(ع) میرسد: ابوالفتح اسحاق (شیخ صفی)بن شیخ امینالدین جبرئیلبن قطبالدینبن صالحبن محمد حافظبن عوضبن فیروز شاه زرین کلاهبن محمدبن شرفشاهبن محمدبن حسنبن سیدمحمدبن ابراهیمبن سیدجعفربن سیدمحمدبن سیداسماعیلبن سیدمحمدبن سیداحمد اعرابیبن سیدقاسمبن سید ابوالقاسم حمزةبن موسی کاظم(ع).14 پس شیخ صفی از فرزندزادگان حمزه پسر امام کاظم(ع) است و با بیست واسطه به امام میرسد.
کسروی بعد از اشاره به اینکه اسم شیخ صفی در کتاب ابنعنبه نیامده است، مینویسد: «وی نامی از خاندان صفوی در کتاب خود نمیبرد با آنکه همه خانوادههای بنام را از نژاد حمزه، پسر موسی [کاظم(ع)] برشمرده است.»15
تلاش کسروی در این فراز، القای این شبهه است که ابنعنبه به صورت مفصل و دقیق همه خانوادههای بنام از نژاد حمزه، پسر امام موسی کاظم(ع) را معرفی کرده و چون نامی از شیخ صفی و فرزندان او نبرده پس شیخ سید نبوده است! اما دقت در متن نوشته ابنعنبه مدعای کسروی را ثابت نمیکند. همه نوشته ابنعنبه در مورد حمزه و فرزندان او چنین است:
حمزه، پسر امام موسی کاظم(ع) دارای کنیه ابوالقاسم و کوفی بود. اعقاب او در بلاد عجم [ایران] از دو پسرش قاسم و حمزه بسیار هستند. علی ابن حمزه از فرزندان اوست که در شیراز بیرون دروازه اصطخر مدفون است. اما حمزة ابن حمزه، پسر امام کاظم (ع) که مادرش امولد بود، به خراسان رفت و اعقاب کمی داشت که برخی در بلخ میزیستند و اعقاب او از فرزندش علی ابن حمزة ابن حمزة ابن موسی کاظم(ع) هستند و از آنها سیدعلیبن حمزةبن حمزةبن علیبن حمزةبن علیبن حمزةبن حمزةبن امام موسی کاظم(ع) است.
اما قاسم، پسر حمزه، معروف به اعرابی و مادرش ام ولد بود و برای او فرزندانی است که عبارتاند از: محمد، علی و احمد. ابوجعفر محمدبن موسیبن محمدبن قاسمبن حمزةبن موسی کاظم(ع)، خادم ملوک آلساسان [سامان، سامانیان. اشتباه رونویسی یا چاپی است] بود و نامهها و مطالب آنها و وزیرانشان را مینوشت و شاعر نیز بود. همچنین از آنهاست احمد المجدور [مجدور: سزاوار، لایق] ابن محمدبن قاسمبن حمزةبن امام موسی کاظم(ع) که برایش فرزندانی است از جمله اسماعیل و محمد المجدور که نقبا16 و سادات طوس از فرزندان او بودند و از آنها ابوجعفر محمدبن موسیبن احمد المجدور نقیب طبس است.
از فرزندان محمدبن قاسمبن حمزةبن کاظم(ع)، احمدبن زید، ملقب به سیاه، پسر جعفربن عباسبن محمدبن قاسمبن حمزةبن کاظم(ع) مقیم بغداد بود و فرزندانی برای او متولد شد. همچنین از فرزندان اوست صدرالدین حمزه (امامزاده سید حمزه، مدفن وی در تبریز است) دفتردار سلطان اولجایتو [ ایلخان مغول] که همان حمزةبن حسنبن محمدبن حمزه علیبن محمدبن محمدبن علیبن حسینبن علیبن حسینبن محمدبن عبداللهبن محمد مذکور است.17 ابنعنبه سپس به معرفی سایر پسران امام موسی کاظم(ع) میپردازد.18
همانگونه که ملاحظه میشود اطلاعات ارائهشده توسط ابنعنبه کوتاه است، بخصوص راجع به فرزندان احمدبن قاسمبن حمزه، پسر امام موسی کاظم(ع) چیزی گفته نشده است. نسب شیخ صفیالدین هم به همین احمد و از طریق او به امام موسی کاظم(ع) میرسد. سکوت ابنعنبه راجع به فرزندان و فرزند زادگان احمد هرگز نمیتواند مؤید نبودِ فرزندانی برای او تا شیخ صفی باشد. ابنعنبه نیز مدعی نشده که احمد بلاعقب بوده است!
از طرف دیگر، ابنعنبه گاه اعقاب امام را در مورد سیدعلیبن حمزةبن حمزةبن علی... تا هشت نسل و در مورد سیدحمزه (دفتردار سلطان اولجایتو) تا شانزده نسل میشمارد و این طولانیترین انسابی است که در مورد فرزندان امام موسی کاظم(ع) در کتاب عمدة الطّالب آمده است. شایان دقت است که نسب شیخ صفی با بیست واسطه به امام میرسد؛. یعنی اگر ابنعنبه میتوانست تا شانزده نسلِ امام را معرفی کند، اولاً: این امر شامل همه فرزندان و فرزندزادگان امام نمیشد، ثانیاً: این شمارش بیشتر از شانزده نسل را دربر نمیگرفت. بنابراین، سکوت ابنعنبه در مورد فرزندان احمدابن قاسمبن حمزه به هیچ وجه دلیل موجهی برای انکار سیادت شیخ صفیالدین نیست. مگر یک نفر در دنیای متعصب آن زمان که بسیاری از فرزندان ائمه شیعه برای در امان ماندن از تعقیبهای حکام ظالم و خونریز مدعی پیروی از مذهب تسنن، مجبور به مهاجرت به اقصی نقاط ممالک اسلامی، حتی بلخ، دورترین نقطه دنیای اسلام میشدند، تا چه اندازه توان و امکان کسب اطلاعات و اخبار انساب را داشت؟!
ب. در کتاب عمدة الطّالب در شرححال فرزندان امام علی(ع) نامهای متعددی از بزرگان و معاریف وجود دارد که در عین سیادت به لقب شیخ (و نه سید) معروف بودند. اسامی تعدادی از این بزرگواران چنین است:
شیخ ابوالحسن علیبن محمد عمری، معروف به شیخ عمری؛23 شیخ نقیب تاجالدین محمدبن معیه حسنی؛24 شیخ شمسالدین فخاربن معدبن فخار موسوی، نسابه و فقیه بزرگ متوفای 430ق؛25 نسابه شیخ جلالالدین عبدالحمیدبن شیخ شمسالدینبن فخاربن معدبن فخار موسوی26 (فرزند شخصیت قبل)؛ شیخ علمالدین مرتضی علیبن شیخ جلالالدین عبدالحمیدبن ...27 (فرزند شخصیت قبل)؛ شیخ ابواحمدبن محمدبن ابراهیمبن احمد اکبربن ابیسبحهبن ابراهیم اصغربن کاظم؛28 شیخ جلیل احمد رفاعی، فقیه شافعی [این بار نیز شافعی!] متوفای 578ق که از بزرگان مشایخ طریقت و از ارباب کرامات بوده و بعضی نسابهها وی را سید شناختهاند؛29 شیخ عبدالحمیدبن نقیبن اسامه حسینی؛30 شیخ نسابه و نویسنده جمالالدین احمدبن محمدبن مهنابن حسنبن محمد، صاحب کتاب وزیرالوزراء؛31 شیخ جلالالدینبن عبدالحمیدبن تقی؛32 شیخ رضیالدین حسینبن قتاده مدنی حسنی؛33 شیخ نسابه رضیالدین حسنبن قتاده حسنی؛34 شیخ فخرالدینبن اعرج حسینی؛35 شیخ حافظ علیبن محمدبن زید موسوی36 و شیخ نسابه قریشبن سبیعبن مهنا.37
ج. کاربرد توأم دو لقب شیخ و سید برای جمعی از بزرگان و مشایخ صوفیه، چند قرن قبل از روی کار آمدن صفویان، در نظم فارسی دیده میشود. این کاربرد را در دیوان ناصر بخارایی میبینیم. وی که شاعری ایرانی و متولد بخارا بود (م773ق) دوره جوانی را در فرارود (ماوراءالنهر) گذراند و از مشایخ آنجا کسب دانش نمود، سپس به سیر و سیاحت پرداخت. در بغداد به دربار سلطان اویس پسر شیخ حسن ایلکانی (حکومت 757ـ776ق) راه یافت و مورد توجه آن پادشاه ادبدوست قرار گرفت. ناصر پس از مدتی که در بغداد و تبریز به سلطان اویس خدمت کرد، از ملازمت وی دست کشید و به سیر و سلوک پرداخت و در سلک درویشان درآمد. غزل و قصیده را به سبک شعرای عراق میسرود. موضوع قصیدههایش بیشتر وصف خداوند، رسول اکرم(ص) و پند و اندرز است.38
در دیوان ناصر بخارایی قصیدهای دیده میشود که ظاهراً بین سالهای 740 ـ770ق در تمجید و مدح یکی از بزرگان صوفی که قطب و مرشد ابنای زمان خود بود ـ و نامش معلوم نیست ـ سروده شده است. شاعر، وی را شیخ دور (دوره)، قطب روی زمین و مرشد زمان میخواند و میگوید:
زشیخ دور طلب کن طریق رشد و ثبات
که قطب زمین است و مرشد زمن است
سپس با آنکه او را شیخ میخواند، به سیادت او نیز تصریح میکند و او را «یگانه سید سادات و فخر آلرسول»، «نهال آلنبی» و از «آلمصطفی» میداند و در مدحش چنین میسراید:
یگانه سید سادات فخر آلرسول
به علم و جود و سخاوت به مردی و هنر
صفای آینه دارد، ولی نمد پوش است
نمود بر قدّ او صورت نمد زیبا
ریاض منقبت آلمصطفی چمنی است
زمانه همچو مغیلان گهست غولان را
که در میان امم مستشار و مؤتمن است
به روز معرکه نایب مناب بوالحسن است
کزین لباس به آینه نور مقترن است
کز آن بهر سر موئیش سیرت حسن است
که صدهزار ثناخوان چومن در آن چمن است
نهال آلنبی ارغوان و یاسمن است39
از این بیتها چنین برمیآید که اقطاب، مرشدان و پیران طریقتی که سید بودند هم لقب شیخ میگرفتند، نه آنکه هر شیخِ غیر سید را با عنوان شیخ خطاب کنند. در فرهنگها و کتابهای لغت نیز معانی «شیخ» چنین است: عابد، زاهد، محدّث، استاد، کثیرالعلم، پیر، رهبر، صاحب رأی صائب، مرشد، خواجه و....40 البته در هیچ مورد، نظر کسروی تأیید نشده تا این قول پذیرفته شده و گفته شود که «شیخ»، یعنی کسی که «سید» نباشد.
انبوه امامزادگان مدفون در جای جای ایران که برخی از آنها شهید شدهاند، حاکی از نبود امنیت جانی برای آن بزرگواران است. حاکمان جور، همچون منصور عباسی، آلعلی(ع) را به عنوان شکار تعقیب میکردند و بعد از دستگیری و شهادت، سرشان را بریده، به دیوار میزدند و نوشتههایی را که در آنها نسبشان تا به علی(ع) ثبت شده بود، به گوشهایشان میآویختند. منصور موزهای از این سرها ترتیب داد و برای جانشینش به ارث گذاشت!19
با این تعقیب و گریزها و شهادتها، آیا همه فرزندزادگان ائمه خود را معرفی یا سیادتشان را اعلام میکردند؟ علاوه بر امامزادهها، شیعیان نیز آنقدر در فشار بودند که مجبور به تقیّه شده، خود را شافعی معرفی میکردند.
بررسی رابطه لقب شیخ با سیادت
از مستندات اصلی مخالفان سیادت شیخ صفیالدین اردبیلی ـ باز به تبعیت از کسروی ـ عدم اشتهار شیخ صفی به لقب سید است. کسروی در این مورد مینویسد:
شیخ صفی را چه در زمان خود و چه پس از آن، چه در زبانها و چه در نوشتهها جز با لقب شیخ نخواندهاند. لقب سید برای شیخ و پسرش صدرالدین دیده نشده است. این دلیلی است که شیخ و چند تن از جانشینانش در زمان خودشان به سیدی شناخته نمیبودند، زیرا هنوز پیش از زمان شیخ، این شیوه در ایران میبود که سیدان را چه از صوفیان و چه از دیگران، جز با لقب سید یا امیر یا شاه نخوانند.20
متأسفانه کسروی همه جا درپی دلایل نفی سیادت شیخ صفی و فرزندانش رفته و اصرار ورزیده تا نسبنامه این خاندان را مجعول نشان دهد. شاید اگر اندیشهای غیر از این داشت، در اثبات سیادت خاندان شیخ صفی اثری قویتر باقی میگذاشت و با دلایلی بیشتر، سیادت آنان را ثابت میکرد. به هر حال، در این در فراز نیز کسروی بیاطلاعی خود را از تاریخ نشان داده است. اصل ادعای وی این است که چون شیخ، سید خوانده نشده، پس سید نبوده است! این ادعای کسروی با چهار دلیل اساسی ردّ میشود:
الف. در نسبنامه شیخ صفیالدین، دو نام با لقب «شاه» دیده میشوند: فیروز شاه جدّ ششم و شرفشاه جدّ هشتم. «شاه لقب عامی بود که درویشان و صوفیان به مراد، مرشد، شیخ و پیرشان که نسبت به سیادت میرسانیدند، میدادند. از این لقب، بیشک، معنی سروری، برتری و ممتاز بودن نیز استفاده میشد، مانند شاه نعمتالله ولی و شاه قاسم انوار.»21 خود کسروی نیز معتفد است که: «قبل از شیخ صفی، سادات صوفی و غیرصوفی را با القابی چون، سید، امیر و شاه میخواندند.»22 حال، آیا فیروزشاه و شرفشاه از اجداد شیخ صفی علاوه بر اشتهار به سیادت، پیر و مرشد صوفی نیز نبودند؟
پایان صفحه ۱